کانای به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت دوم :
بخش دوم
همزمان با ورود لیلی به قلعه، خبرش مثل برق و باد از لابهلای خطوط تلفن پیچید تا به گوش کسانی برسد که در اتاقی مرموز، واقع در ساختمانی بلند در تبریز، منتظر شنیدن آن بودند.
مردی که این خبر را تلفنی دریافت کرد، فوراً از جایش برخاست و با سرعت اتاق را ترک کرد و در طول راهرو به سمت اتاق دیگری دوید. آنگاه وقتی به آنجا رسید با چند ضربهی کوتاه به در، اجازهی ورود خواست و وارد شد. سپس رو به مردی که رو به پنجره، پشت به اتاق، ایستاده بود، گفت:
_ آقا!... لیلی وارد قلعه کانای شده.
و همین جمله کافی بود تا آن مرد، سرش را کمی به سمت او بچرخاند و با صدایی رسا که کاملاً معلوم بود خوشحال است، جواب دهد:
_ عالیه!.. خیلی خوبه!
و این چنین بود که لیلی وارد بازیِ سرنوشت شد و قصه ی او در قلعه ی کانای، آغاز گشت.
لیلی در حالی که همچنان در محوطه به سر می برد و محو تماشای زیبایی های آنجا بود به درخواست مردی که برای خوش آمد گویی از او آمده بود و لیلی حتی هنوز اسمش را هم نمی دانست، به سمت ساختمان قلعه، حرکت کرد. البته فرد دیگری هم با آن ها آمد که چمدان های لیلی را حمل می کرد.
سرانجام آنها نزدیک دَرِ بزرگ چوبی قهوه ای رنگِ ساختمان رسیدند و دَر از داخل توسط شخص دیگری باز شد که مجدداً به لیلی خوشامد گفت و حالا لیلی می توانست داخل آنجا را به خوبی ببیند.
پیش چشمان او، تالاری بزرگ، گسترده شده بود که اطرافش اتاق های متعدد به همراه پنجره های تمام قد، وجود داشت؛ چیزی که لیلی عاشق آن بود و وسطش هم یک راه پله بزرگ که طبقه همکف را به طبقات بالاتر متصل میکرد.
لیلی که دقت کرد، متوجه شد بالای پله، سکویی است که جلویش پنجره های تمام قدِ شیشه ای هستند با پرده هایی مخمل به رنگ قرمز تیره و در دو سمت این سکو هم، راه پلههای دیگری وجود داشت که این قسمت را به طبقهی اول وصل می کرد.
آن ها وقتی به بالای سکو رسیدند از پله های سمت راست به سمت طبقه اول، بالا رفتند و وارد راهروی بزرگی شدند که یک سمتش، پنجره های بلند قد، با فاصله از هم، قرار داشت و در کنار هر پنجره هم، گلدان هایی بزرگ روی زمین قرار داده شده بود و در سمت دیگر راهرو هم، ردیفی از اتاق ها بود با درهای چوبی سفید و دستگیره های طلایی!
روی زمین کف راهرو هم، فرشی قرمز پهن شده بود که در نهایت میرسید به اتاقی که انتهای راهرو قرار داشت و دَرش بین دو پرده ی مخمل قرمز رنگ، قرار گرفته بود و به نظر می رسید بزرگترین اتاق آنجاست.
آن ها به همان سمت حرکت کردند آنگاه مردی که جلوتر از بقیه، راه می رفت، دَرِ آن اتاق را باز کرد و رو به لیلی گفت:
_ خانم! اینجا تالار یاقوت است. لطفاً همین جا منتظر آقا بمانید.
و لیلی تازه فهمید که آنجا یک اتاق نیست بلکه تالاری اشرافی است که آدم را به درون فیلم های تاریخی می برد.
آن ها چمدان های او را در گوشهای از تالار گذاشتند و سپس بیرون رفتند تا لیلی، خود را میانه ی یک فیلم کلاسیک، تنها ببیند.
او چرخید و سر تا پای تالار را در نگاهی گذرا، بر انداز کرد و لبخند رضایت بخشی برلب نشاند. لیلی خوشحال بود و حس خوبی داشت از اینکه فرصت یافته برای لحظاتی با خودش، تنها باشد و همه آنچه را که تا آن لحظه، گذرانده بود در ذهنش مرور کند. او اگرچه که نمیدانست که این فرصت، چقدر طول خواهد کشید اما تلاش داشت از لحظه به لحظه ی آن، بهره مند شده و از آن استفاده کند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
به نکته خوبی اشاره کردید... در ادامه رمان به مرور به جواب سوالاتتون می رسید
۱۰ ماه پیشمائده
1پرفکت عالییییی
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
سپاس از شما 🌷🌷
۱ سال پیشداره جذاب تر میشه وا
1❤️❤️با ها له
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
سپاس 🌷
۱ سال پیشYsseer
1❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ 🌷🌷🌷
۱ سال پیشثریا
1برای چی اومده اینجا؟
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2ایا برای چی منتظر ورودش به اون قلعه بودن؟